محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2564
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اشتر گفت : « بگو اينك وقت آن نيست كه مرا از جايم ببرى ، اميد دارم كه فتح كنم ، در كار خواستن من شتاب مكن . » گويد : يزيد بن هانى پيش على باز گشت و به او خبر داد ، همانوقت از جانب اشتر بانگ برخاست و صداها بلند شد و آن گروه گفتند : « چنان پنداريم كه به او گفتى جنگ كند . » گفت : « از كجا چنين چيزى مىپنداريد ؟ مگر من با فرستاده آهسته سخن كردم ؟ مگر آشكارا با وى سخن نكردم كه شما نيز مىشنيديد » گفتند : « كس به نزد او فرست كه بيايد و گر نه از تو جدا مىشويم . » على گفت : « اى يزيد ، واى تو ! به او بگو پيش من آى كه فتنه رخ داده » و اين پيام را به اشتر رسانيد كه گفت : « به سبب بالا بودن مصحفها ؟ » گفت : « آرى » گفت : « به خدا وقتى قرآنها را بالا بردند مىدانستم كه اختلاف و تفرقه پديد مىآورد ، اين مشورت روسپى زاده است ، مگر نمىبينى خدا براى ما چه پيش آورده ، رواست كه اينان را بگذارم و باز گردم . » يزيد بن هانى گويد : به دو گفتم : « مىخواهى اينجا ظفر يا بى اما امير مؤمنان را آنجا كه هست بكشند يا تسليمش كنند ؟ » گفت : « نه به خدا ، سبحان الله » گفتم : « آنها مىگفتند : كس بفرست تا اشتر پيش تو آيد و گر نه چنان كه پسر عثمان را كشتيم ترا نيز مىكشيم » گويد : اشتر بيامد تا پيش آنها رسيد و گفت : « اى مردم عراق ، اى اهل ذلت و سستى ، وقتى بر قوم تفوق يافتيد و بدانستند كه بر آنها چيره مىشويد ، مصحفها را بالا بردند و شما را به مندرجات آن دعوت كردند ، در صورتى كه آنچه را خدا در قرآن فرمان داده با سنت پيمبر كه قرآن بر او نازل شده رها كرده بودند ، گوش به